آسمان تا صبح باریده ست
شهر تهران شال برفش دور گردن
دست ها در جیب
می لرزد
گاه چرتش می رُباید. خواب می بیند
خواب تابستان خرمشهر
.
●
روی برفِ هِرّه رد پنجه ای پیداست
وه، خدای من، چه می بینم
گربه ای با بچه ی بورش
از لب بام دو سه همسایه آنسوتر
تا نهفت ِ خلوتِ گلخانه کوچیده ست
.